تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً


پزشکان فردا

وبلاگ دانشجویان پزشکی ورودی مهر 86 - دانشگاه جندی شاپور اهواز





بدون شرح...  

نوشته شده توسط : فروغ | شنبه شانزدهم آبان 1388 | 12:58 | لينک ثابت | موضوع: |

ایستگاه آخر...  

قطاري که به مقصد خدا ميرفت لختي در ايستگاه دنيا توقف کرد.
پيامبررو به جهانيان كرد گفت:
مقصد ما خداست.كيست كه با ما سفر كند؟
كيست كه مي خواهد به عشق ابدي برسد؟
كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي جز براي گذشتن نيست ؟
قرنها گذشت اما جز اندك كمي از آدمها سوار بر قطار ابدي نشدن
از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود
در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد كسي كم ميشد.
قطار ميگذشت سبك مي شد
چون سبكي قانون خداست!‌‌
قطار هميطور حركت ميكرد تا به بهشت رسيد.
پيامبردوباره صدا زد اينجا بهشت است!
هركه مي خواهد پياده شود
اما ايستگاه آخر نيست.
مسافران بهشتي پياده شدند
اما قطار از ايستگاه بهشت هم گذشت.
آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت :
درود بر شما راز من همين بود هر كه مرا مي خواهد
در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد

اما در ايستگاه آخر نه قطاري بود نه  مسافري... !!!

نوشته شده توسط : فروغ | پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 | 17:40 | لينک ثابت | موضوع: |

بیاد گذشته ها...  

نوای آهنگین قطره های باران است روی شیروانی اتاقم
بوی لطیف نم باران
شمعهایم می سوزند
و من همچنان در جدال با افکارم
نه هیچ چیز گشاینده این پیچیدگی نیست جز خود ما
بگذار خود داروگر درد خود باشیم
مرهم زخم
بگذارخود حلال همه حل نشده ها باشیم
گشاینده همه گره های بسته
بگذار باران امشب بشوید و با خود ببرد هر چه کدورت است در ابن دل خسته
هر چه دلخوری و هر چه دل آزردگیست در این خاطر آزرده
بگذار جز زلال آب و آبی آسمان چیزی باقی نماند
بگذار با باران یکی شویم امشب...
نوشته شده توسط : فروغ | شنبه دوم آبان 1388 | 20:2 | لينک ثابت | موضوع: |

طی شد این عمر تو دانی به چه سان ؟  

طی شد این عمر تو دانی به چه سان ؟

پوچ و بس تند چنان باد دمان

همه تقصیر من است این و خودم می دانم که نکردم فکری،

که تأمّل ننمودم روزی ، ساعتی یا آنی

که چه سان می گذرد عمر گران؟

کودکی رفت به بازی ، بفراغت ،به نشاط

فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات

همه گفتند: کنون تا بچه است بگذارید بخندد شادان

که پس از این دگرش فرصت خندیدن نیست،بایدش نالیدن

من نپرسیدم هیچ ، که پس از این ز چه رو ، نتوان خندیدن؟






نتوان فارغ و وارسته ز غم ،‌ همه شادی دیدن؟

همچو مرغی آزاد هر زمان بال گشادن؟

سر هر بام که شد خوابیدن؟

من نپرسیدم هیچ ، که پس از این ز چه رو بایدم نالیدن؟

هیچ کس نیز نگفت:زندگی چیست،چرا می آییم………؟

بعد از چند صباح به چه سان باید رفت؟ به کجا باید رفت؟

با کدامین توشه به سفر باید رفت؟

من نپرسیدم هیچ،هیچکس نیز به من هیچ نگفت.

نوجوانی سپری گشت به بازی،به فراغت،به نشاط.

فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات بعد از آن باز نفهمیدم من،که چه سان عمر گذشت؟

لیک گفتند همه که جوانست هنوز،بگذارید جوانی بکند ،

بهره از عمر بَرَد کامروایی بکند. بگذارید که خوش باشد و مست،

بعد از این باز ورا عمری هست ، یک نفر بانگ بر آورد که او از هم اکنون باید فکر آینده کند.

دیگری آوا داد: که چو فردا بشود فکر فردا بکند.

سومی گفت:همانگونه که دیروزش رفت ،بگذرد امروزش،

همچنین فردایش

با همه این احوال من نپرسیدم هیچ ، که چه سان دی بگذشت؟


ادامه متن...
نوشته شده توسط : مصطفی | شنبه یازدهم مهر 1388 | 18:53 | لينک ثابت | موضوع: |

 

دوستای خوبم همکلاسیای عزیزم سلام....من یه مدته که میخوام یه پست جدید بذارم اما نه  مطلب مناسبی رو پیدا میکنم و نه فرصت کافی واسه این کارو دارم ........با این حال چند کلمه حرف تو دلم مونده که شرایط مناسب واسه گفتنش رو پیدا نکردم .....یعنی نخواستم که موضوعات قدیمی رو دوباره زنده کنم اما امروز با پیشنهاد بعضی از دوستان تصمیم گرفتم که  حرف دلم رو بزنم .......میخوام در مورد موضوعی صحبت کنم که چند وقت پیش بخش بزرگی از ذهن هممون رو درگیر کرده بود....یه سری بحث و تبادل نظر هم راجبش داشتیم اما من از عکس العمل بعضی از دوستان احساس میکردم که نتونستم منظور حقیقی خودم رو برسونم حالا حرفامو با زبون خودم براتون مینویسم امیدوارم متوجه منظورم بشید ..........ناگفته نماند یه جورایی میخوام که این پست اختتامیه ای باشه واسه تمام بحثایی که من در رابطه با این موضوع  با شما داشتم :

نادم   نیم   از  کردار   خویش             بل   باز   گویم   از    گفتار    خویش

شما را به من بد گمانی  بود              گرچه   امرم   آن   زمان   نیک   بود

دیده بر دیده ام بیانداز و  ببین             کس ندیده خیس چشمانم این چنین

گرچه بد خوب نیست لیکن ٫ ز بدترها بهتر بود ...گزیر چیست که مادام

عرصه بر ما تنگ تر بود....کجایند برترینها ؟ در سینه خاک آرام گزیدند...کام

دل را زما بهتران برگزیدند....بهر کام خویش بر دیگری هرچه خواستند

بستند .....راست با که بود؟خدا داند ٫ مردم زین ماجراها خسته اند......

اعتماد ز کل ایشان بریدیم ....ناله بر دو چشم خویش خریدیم......پشت پرده

چیست ؟ بازی گردان کیست؟ آنانکه  دست به دستند ٫  هیچ نداستند که

 چنین مردم ز خود رستند؟؟؟ گر بخواهند که برونیان را  خاک کنند بایست

 اندرونیان را پاک کنند.....زبان بر حقایق باز کنند ...شعر شقایق آوازکنند ....

آهنگ دوستی سازکنند ...گفته خالی ز هرچه راز کنند.....راه درستی آغاز

کنند.

ای دوستان هزار گویم اما چه سود که یک نگیرید !! یکی کنم سکوت شاید هزار بگیرید !!...

ممنون که درد دلم رو گوش کردین و امیدوارم که بالاخره بعد از مدتها منظور واقعی منو گرفته باشین......مرسی

نوشته شده توسط : کیانا | چهارشنبه هشتم مهر 1388 | 15:12 | لينک ثابت | موضوع: |

استاد راهنمای شما کیست؟  

یک روز آفتابی، خرگوشی خارج از لانه خود به جدیت هرچه تمام در حال تایپ بود. در همین حین، یک روباه او را دید.    

روباه: خرگوش داری چیکار می‌کنی؟

خرگوش: دارم پایان‌نامه می‌نویسم.

 

روباه: جالبه، حالا موضوع پایان نامت چی هست؟

خرگوش: من در مورد اینکه یک خرگوش چطور می‌تونه یک روباه رو بخوره، دارم مطلب می‌نویسم.

روباه: احمقانه است، هر کسی می‌دونه که خرگوش‌ها، روباه نمی‌خورند.

خرگوش: مطمئن باش که می تونند، من می تونم این رو بهت ثابت کنم، دنبال من بیا.

 

خرگوش و روباه با هم داخل لانه خرگوش شدند و بعد از مدتی خرگوش به تنهایی از لانه خارج شد و بشدت به نوشتن خود ادامه داد. در همین حال، گرگی از آنجا رد می‌شد.

 

گرگ: خرگوش این چیه داری می‌نویسی؟

خرگوش: من دارم روی پایان نامم که یک خرگوش چطور می تونه یک گرگ رو بخوره، کار می کنم.

گرگ: تو که تصمیم نداری این مزخرفات رو چاپ کنی؟

خرگوش: مساله‌ای نیست، می‌خواهی بهت ثابت کنم؟

 

بعد گرگ و خرگوش وارد لانه خرگوش شدند. خرگوش پس از مدتی به تنهایی برگشت و به کار خود ادامه داد.

 

حال ببینیم در لانه خرگوش چه خبره ،



ادامه متن...
نوشته شده توسط : مجتبی | یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 | 23:16 | لينک ثابت | موضوع: |

اصول نمره گرفتن در دانشگاه  

نمره: از حقوق مسلم دانشجویان است، پس راههای رسیدن به این حق به تعداد آدمها است اما به سه مورد کلی اشاره میکنیم.


ادامه متن...
نوشته شده توسط : مجتبی | یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 | 23:13 | لينک ثابت | موضوع: |

باز آآآآآمد ، بوی ماه مدرسه . . . (با ریتم بخونید حتما)  

باز آآآآآمد ، بوی ماه مدرسه . . . ،

بووووی بازی های راه مدرسه  ،،،،(مکث!!)          

                                                 (حالا :)    بوی ماه مهر   ، ماه مهربان ، 

                                                                                     بووووی خورررشیید پگاه مدرسه . . . 

از ميان کوچه های خستگی 

                         می گرییییيزم در پناه مدرسه

                                                    باز می بيیییینم ز شوق بچه ها 

                                                                                       اشتياقی در نگاه مدرسه

خوب دیگه از اینجا به بعد دیکلمه کنید!!!!!!!

زنگ تفريح و هياهوی نشاط *** خنده های قاه قاه مدرسه

باز بوی باغ را خواهم شنيد *** از سرود صبحگاه مدرسه

روز اول لاله ای خواهم کشيد *** سرخ بر تخته سياه مدرسه

                                    

 . .برید به ادامه ی مطب یه آهنگ گذاشتم البته این آهنگو گیر نیاوردم یکی دیگس اما  قشنگه

هرکی اینو گیر آورد لطفا به من خبر بده . با تشکر


ادامه متن...
نوشته شده توسط : محمد رضا | شنبه بیست و هشتم شهریور 1388 | 3:34 | لينک ثابت | موضوع: |

تشکر جنین!!!!  

janin

 

جنيني كه در اين عكس مي بينيد دچار بيماري مادرزادي spina bifida  بوده است. در اين بيماري تكامل ستون فقرات به طور كامل انجام نمي شود و سیستم عصبی در تماس با مايع آمنيوتيك دچار آسيب مي شود كه احتمال مرگ جنين و در صورت زنده ماندن، فلج شدن و آسيب هاي جدي ديگر وجود دارد. آقا و خانم  Armas ، پدر و مادر اين جنين، با وجود آزاد بودن در سقط جنين تصميم نداشتند اجازه ي زندگي كردن را از فرزندشان بگيرند. پزشكان تصميم گرفتند براي اولين بار در تاريخ پزشكي جنين را در داخل رحم مادر جراحي كنند! بخشي از سمت چپ ستون فقرات اين جنين تشكيل نشده بود و پزشگان قصد بستن اين شكاف را داشتند و جراح Dr. Joseph Bruner  بود. اين عمل در Nashvill's Vanderbuilt University Medical Center  و با ايجاد شكاف كوچكي در رحم انجام شد و عمل اين جنين 21 هفته اي با موفقيت به پايان رسيد اما در پايان عمل اتفاقي افتاد كه افكار عمومي جهان را تحت تاثير قرارداد. جنين دست خود را از داخل رحم بيرون كرد و انگشت جراح را در دست گرفت و با قدرت فشرد به شكلي كه دكتر برونر در تن خود ارتعاش و مورموري را احساس كرد. در اين لحظه Micheal Claney  عكاس مجله ي یو.اس.تودی كه براي ثبت اولين جراحي داخل رحم در محل حاضر بود تصويري را شكار كرد كه عجيب ترين و جالب ترين عكس پزشكي-خبري جهان شد. عكاس مي گويد: من در كناري ايستاده بودم و به رحم مادر نگاه مي كردم ناگهان لرزش رحم را ديدم و خواستم از آن عكس بگيرم كه ناگهان يك دست از آن خارج شد و دست جراح را فشرد. من عكس خود را گرفته بودم و اين داستان آنقدر سريع بود كه پرستار پشت سر من فرياد كشيد واي چه اتفاقي افتاده است!

اين عكس به سرعت در جهان انتشار يافت و به يكي از قدرتمندترين عكس ها در مبارزه براي حقوق بشر تبديل شد، مبارزه براي جلوگيري از كشته شدن كودكان بيگناه از طريق سقط عمدي جنين. دست اين پسر كوچك يادآور حقيقتي زشت در مورد سقط قانوني جنين است.

به نظر من هيچكس نخواهد فهميد كه آيا واقعا Samuel Armas  از جراح خود تشكر كرد يا اين فقط يك اتفاق بوده است!؟ نظر شما چيه؟

نوشته شده توسط : سپیده | جمعه بیست و هفتم شهریور 1388 | 20:22 | لينک ثابت | موضوع: |

اندر احوالات دوشیدن (کتیبه اول)  

      دوشيدن اصولا هميشه وسيله ارزتاق آدميان بوده، هست و علي الظاهر خواهد بود. اصلا دوشيدن اولين راهي بود كه آدميان براساس آن استخوانهاي خود را محكم ميكردند، چرا چون بشر اوليه، با ديدن اولين گاو و يا شايد گوسفند و گويا چون خوشش مي آمد شروع به دوشيدن كرد و ديد به به!!! چه نتيجه جالبي دارد دوشيدن. و گويا چون در آن زمان مايع سفيد رنگ خوشمزه اي نديده بودند، اصلا هر چه ديده بودند گياه سبز بود و شايد گوشت قرمزي، خوششان آمد و دستاورد جديدشان را جشن گرفتند و به رخ گاوها و گوسفندان و احتمالا بقيه قبايل عقب افتاده تر از خودشان هم كشيدند.

خلاصه دوشيدن شد دستاوردي جديد كه بر طبق آن توانستند استخوانهاي خود را محكم و البته به زنان باردارشان هم توصيه بكنند.

بگذريم كه بشر البته در طول بزرگ شدنش تجربه هاي تلخي هم از دوشيدن داشت و گاهي به خيال توسعه پايدار دوشيدن و تلاش براي جايگزيني منابع موجودشان دست به دوشيدن مثلا گراز و پلنگ و شير و خرس و امثالهم زد و بدين طريق خود را به كام مرگ كشاند، ولي ديد بحث جايگزيني منابع و توسعه پايدار دوشيدن بحث هم چين كوچكي هم نيست و بايد دست به يك اقدام يا يك سري اقدامات اصولي و اساسي زد و گرنه نمي شود به محكم كردن استخوانهاي خود و زن و بچه هاشان اميدي بست. و اين چنين شد كه بشر شروع كرد به چاره انديشي.

ابتدا شروع به دوشيدن مورچه كرد، چون ديد جمعيت مورچه ها بسيار زيادند ولي به لطف ساخت دانشگاه و پيشرفت علم فهميدند كه نه، مورچه جزء پستانداران نيست و نمي شود حشرات را دوشيد. خوب به تحقيق و پژوهش ادامه دادند تا به نتيجه اي رسيدند و شروع به دوشيدن موش ها كردند. ولي چندي نگذشت كه آنفلوانزاي موشي شد اپيدمي... فهميدند كه بايد باز روش را تغيير داد، ولي نمي دانم چه شد كه از اين به بعد مطالعات سري شد. ولي بحث جايگزيني منابع هم چنين پا برجا ماند. شايد از اين به بعد بود كه دو قطبي شدن جهان با سرعت بيشتري جلو رفت. آري گروه كثيري از جماعت بشري آنقدر خواب ماندند كه ناگهان متوجه شدند دوشيده شده اند و فهميدند نتيجه آن مطالعات سري اين بود كه هيچ منبعي بهتر از بشر براي جايگزيني منابع قبلي دوشيدن وجود ندارد. و جهان شد دو قطبي؛ يك قطب صاحبان صنايع لبني، آنها كه مي دوشند، و قطب ديگر آنها كه دوشيده مي شوند.

                                                                 (باقی در ادامه مطلب)


ادامه متن...
نوشته شده توسط : کلاغ سفیدپوش | پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388 | 7:25 | لينک ثابت | موضوع: |






>
JavaScript Codes